و روی فی الاسرائیلیّات أنَّ أخوین عابدین فی جبل نزل أحدهما لیشتری من المصر لحماً بدرهم فرأی بغیّة عند اللّحام فرمقها و عشقها و واقعها، ثمَّ أقام عندها ثلاثاً و استحیی أن یرجع إلی أخیه من جنایته، قال: فافتقده أخوه واهتمَّ بشأنه فنزل إلی المدینة فلم یزل یسأل عنه حتّی دلَّ علیه فدخل إلیه و هو جالس معها فاعتنقه و جعل یقبّله و یلتزمه و أنکر الآخر أنّه یعرفه لفرط استحیائه منه فقال: قم یا أخی فقد علمت شأنک و قصّتک و ما کنت قطُّ أحبُّ إلیَّ و لا أعزُّ عندی من ساعتک هذه فلمّا رأی أنَّ ذلک لم یسقطه عن عینه قام فانصرف معه.
دو نفر عابد در کوهی زندگی می کردند. روزی یکی از آن ها برای خریدن مقداری گوشت از کوه پائین آمد و به شهر وارد شد و نزد قصاب رفت و در آنجا زن بدکاره ای را مشاهده نمود و به او علاقه مند شد و با او زنا کرد و سه روز با آن زن بود. و چون خود را گنهکار می دید خجالت می کشید که نزد دوستش بازگردد امّا عابد اول وقتی از آمدن او مأیوس شد به دنبال او به شهر آمد و پیوسته سراغ او را از مردم می گرفت تا این که او را یافت، نزد او رفت و دید که دوستش با آن زن بدکاره در منزل نشسته است. فوراً دوید و او را در آغوش گرفت و او را بوسید. آن شخص از شدّت خجالت گفت: من شما را نمی شناسم! عابد گفت: برخیز برادر جان، من از ماجرای تو اطّلاع حاصل کردم، ولی هیچ وقت تا این اندازه به تو علاقه مند نبوده ام، و امروز عزیزترین افراد نزد من هستی، برخیز تا برویم! آن شخص وقتی دید هنوز از نظر دوستش نیفتاده برخاست و با او رفت ( و توبه کرد و این بهترین راه هدایت منحرفان است و شرط دوستی و صمیمیّت نیز همین است).