﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>وبگاه مرجع حكايت هاي جذاب و آموزنده</title>
    <description>اگه موضوعي كم بود بگو تا اضاف كنم</description>
    <link>http://namaki71.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>نمکی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 12 Sep 2009 10:04:24 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>داستان اخلاقی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ژان با پدربزرگش در میدانی در پاریس قدم می زد. به کفاشی رسیدند که گرفتار مشتری سخت گیری شده بود. کفش مشتری اشکالی داشت. کفاش آرام به اعتراض او گوش داد، عذرخواهی کرد و قول داد نقص را برطرف کند. سپس برای نوشیدن یک قهوه به کافه ای رفتند. در میز کنارشان، پیش خدمت از مردی &amp;ndash; که ظاهر متشخص و مهمی داشت- خواهش کرد کمی صندلی اش را جابه جا کند تا فضا باز شود. مرد متشخص موج اعتراضی بر سر پیش خدمت فرو بارید و حاضر نشد جابه جا شود. پدربزرگ گفت: هرگز چیزی را که دیدم، فراموش نمی کنم. آن کفاش یک اعتراض را پذیرفت، اما این مرد حاضر نشد از جایش تکان بخورد. آدم های مفیدی که کارهای مفید انجام می دهند، آزرده نمی شوند اگر مثل بی مصرف ها با آن ها برخورد شود. اما بی مصرف ها همیشه خود را مهم می دانند و تمام بی قابلیتی شان را پشتِ ظاهری مقتدر پنهان می کنند.        &amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://namaki71.persianblog.ir/post/33</link>
      <author>نمکی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=205738&amp;postID=3518391</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205738.post-3518391</guid>
      <pubDate>Sat, 12 Sep 2009 10:04:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان اخلاقی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکی از دوستان ما می گفت: در اصفهان سوار اتوبوس بودم ناگهان صدای حیا کنید حیا کنید بگوشم رسید، وقتی که برگشتم به بینم چه خبر شده دیدم دخترکی زنی را مخاطب قرار داده با او دعوا می کند و می گوید پدران ما چرا شهید شدند. چرا در جبهه ی حق علیه باطل سینه ی خود را هدف گلوله های دشمن قرار دادند، شما هنوز آن خلق و خوی طاغوتی را از دست نمی دهید، موی سر بیرون، صورت آرایش شده جوراب نازک بدن بپا کرده آخر شما از خدا حیا نمی کنید. زن بی حجاب همین که می خواست بنشیند دخترک با کمال شهامت گفت یا باید خودت را همینجا بسازی و تمام موی سرت را زیر روسری ببری و یا پیاده شوید، زن گفت: نه پیاده می شوم و نه موی سر زیر روسری می برم، دختر خانم دست او را گرفت و از ماشین پیاده کرد و گفت تا زمانیکه ما خانواده ی شهدا زنده ایم هرگز نمی گذاریم تهاجم فرهنگی اینگونه توسعه پیدا کند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://namaki71.persianblog.ir/post/32</link>
      <author>نمکی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=205738&amp;postID=3518343</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205738.post-3518343</guid>
      <pubDate>Sat, 12 Sep 2009 09:53:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دوده و گچ</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آقای قرائتی: به یکی از مساجد شهرستان بابل رفتیم تا نماز بخوانیم. برخی گفتند: هر چه در مورد امر به معروف و نهی از منکر می گوییم، تأثیری ندارد. به آن ها گفتم: کد دارد و باید از راهش وارد شد. دوده و گچ هر دو منکرند. اگر در یک دست، دوده و در دست دیگر گچ بنشیند، برخورد صحیح با آن به این شکل است که با گرده ی گچ باید به طور انقلابی برخورد کرد، ولی دوده را باید با باد ملایم دور ساخت؛ امّا اگر کسی بخواهد با دوده برخورد انقلابی کند، هم دستش سیاه می شود و هم دوده به لباس یا پوست بدنش می چسبد و سیاه می شود یعنی باید با برخی به طور خشن برخورد کرد و با عدّه ای دیگر باید ظریف بود. همه جا نمی توان صحبت از امر به معروف و نهی از منکر کرد؛ در هر جا باید به تناسب شرایط آن سخن گفت.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://namaki71.persianblog.ir/post/31</link>
      <author>نمکی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=205738&amp;postID=3518330</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205738.post-3518330</guid>
      <pubDate>Sat, 12 Sep 2009 09:46:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>غیبت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و قال أنس: أمر النبیُّ صَلّی اللهُ علیه و آله و سلّم الناس بصوم یوم و قال: لا یفطرنَّ أحدٌ حتّی آذن له، فصام الناس حتّی إذا أمسوا جعل الرَّجل یجیء فیقول: یا رسول الله ظِللتُ صائماً فأذِّن لی لاُفطر فیأذن له، ثمَّ الرَّجل و الرّجل حتّی جاء رجل فقال: یا رسول الله فتاتان من أهلی ظلّتا صائمتین و إنّهما تستحییان أن تأتیاک فأذّن لهما فلتفطراً فأعرض عنه، ثمَّ عاوده فأعرض عنه ثمَّ عاوده فقال: إنّهما لم تصوما و کیف صام من ظلَّ هذا الیوم یأکل لحوم الناس إذهب فمرهما إن کانتا صائمتین أن تستقیئا، فرجع إلیهما فأخبرهما فاستقاءتا فقاءت کلُّ واحدة منهما علقة من دم فرجع إلی النبیّ صَلّی اللهُ عَلَیه و آله و سلّم فأخبره فقال: و الّذی نفس محمّد بیده لو بقیتا فی بطونهما لأکلتهما النار&amp;raquo;&lt;br /&gt;اَنَس گوید: پیامبر (ص) مردم را به روزه یک روز امر کرد و فرمود:&amp;laquo; هیچ کس افطار نکند تا به او اجازه دهم. مردم روزه گرفتند تا شب شد شخصی می آمد و می گفت: ای رسول خدا روزه دارم اجازه بده افطار کنم و پیامبر به او اجازه می داد و همچنان می آمدند و اجازه می گرفتند تا مردی آمد و عرض کرد: از خانواده ام دو دختر جوان روزه دارند و شرم دارند که خدمت شما بیایند به آنها اجازه بده افطار کنند. پیامبر از او روی گرداند. دوباره تکرار کرد و پیامبر روی گرداند سوّمین بار تکرار کرد. پیامبر ص فرمود: آنها روزه ندارند و چگونه روزه دار است کسی که امروز گوشت های مردم را خورده است؟ برو و به آن دو دستور بده اگر روزه اند قی کنند. مرد برگشت و به آنها خبر داد و از آنها خواست قی کنند. پس هر کدام لخته ی خونی قی کرد. مرد به محضر پیامبر ص برگشت و جریان را به او خبر داد. پیامبر ص فرمود: سوگند به خدایی که جان محمّد (ص) در دست قدرت اوست اگر لخته های خون در شکم آنها باقی می ماند آتش ( دوزخ) آنها را می خورد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://namaki71.persianblog.ir/post/30</link>
      <author>نمکی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=205738&amp;postID=3505958</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205738.post-3505958</guid>
      <pubDate>Wed, 09 Sep 2009 10:41:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>علیها سلام</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پیامبر اسلام ( صلی الله علیه وآله) روزی از دخترش پرسید: فاطمه (علیها السّلام)! چه درخواستی و حاجتی داری. هم اکنون فرشته ی وحی در کنار من است و از طرف خدا پیام آورده است تا هرچه بخواهی تحقق پذیرد. فاطمه (علیها السلام) پاسخ دادند:&amp;nbsp;&lt;br /&gt;حدیث 56&lt;br /&gt;قالت: شَغَلِنی عَنْ مَسْئَلَتِهِ لَذَّةُ خِدْمَتِهِ، لاحاجَةَ لِی غَیْرُ النَّظَرِ اِلی وَجْهِهِ الْکَرِیْمِ.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;( لذّتی که از خدمت حضرت حق می برم مرا از هر خواهشی باز داشته است: حاجتی جز این ندارم که پیوسته ناظر جمال زیبا و والای خداوند باشم)&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://namaki71.persianblog.ir/post/29</link>
      <author>نمکی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=205738&amp;postID=3500417</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205738.post-3500417</guid>
      <pubDate>Tue, 08 Sep 2009 08:44:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان لطایف</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شخصی برای معالجه نزد طبیبی رفت. پس از معالجه گفت: آقای دکتر! من کارگرم و بر اثر بیکاری پول ندارم که به تو بدهم. دکتر گفت: مانعی ندارد، افراد زیادی مانند شما به ما رجوع کرده اند و ما در عوض پول از حرفه و شغل آنها استفاده کرده ایم؛ مثلاً اگر کسی آهنگر بوده در مقابل حق ویزیت، در و پنجره برای ما ساخته و یا نجّار بوده کارهای نجّاری برای ما انجام داده؛ بفرمائید شغل شما چیست که من استفاده کنم؟ آن شخص گفت: پدر من گورکن است و خودم مرده شوی، هر وقت مُردی تو را مجّانی شسته و دفن می کنیم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://namaki71.persianblog.ir/post/28</link>
      <author>نمکی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=205738&amp;postID=3495500</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205738.post-3495500</guid>
      <pubDate>Mon, 07 Sep 2009 07:44:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان معنوی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هواپرستی به شرمساری مبدّل شد: محمدبن عبد العزیز گفت: من و رشید ( ابن الزبیر) در یک منزل می نشستیم و هیچگاه اتّفاق نیافتاد که رشید از من جدا شود مگر یک روز موقعی به خانه آمد که بیشتر از روز گذشته بود پرسیدم چه شد اینقدر تأخیر کردی؟ تبسّمی کرد و گفت مپرس چه اتّفاق افتاده من اصرار کردم باید بگویی. گفت: امروز از فلان محل می گذشتم ناگاه زنی دیدم جوان و زیبا که به من نگاه می کرد به طوری که گوئی عاشق و دلباخته من است با خود خیال کردم مورد علاقه اش واقع شدم و ظاهر زشتم را فراموش کرده بودم ( ابن الزیبر مردی زشت صورت و بدقیافه بود که انسان از دیدنش تنفّر داشت) با گوشه چشم مرا اشاره کرده من هم او را تعقیب نمودم تا گذشت از چند کوچه و بازار و داخل خانه اش شد، مرا امر به دخول نمود وارد شدم ناگاه نقاب از صورت برداشت رخسارش مانند آفتاب درخشید دو دست بر هم کوبید و بانگ زد دختر بیا. دختری آمد زیبا و کوچک رو به او کرده گفت اگر دو مرتبه در رختخواب ادرار کنی این آقای قاضی ترا می خورد سپس رو به من نموده گفت از شما متشکرم، باعث زحمت شدم. از خانه بیرون آمدم اندوهناک و شرمنده.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://namaki71.persianblog.ir/post/27</link>
      <author>نمکی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=205738&amp;postID=3495491</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205738.post-3495491</guid>
      <pubDate>Mon, 07 Sep 2009 07:15:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان اخلاقی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فرزند کوچک یکی از دوستان بیمار بود و طبعاً نیاز به محبّت بیشتر داشت، پدر برادر بزرگتر را به صورت خدمتکاری برای او درآورده بود چیزی نگذشت که پسر بزرگ گرفتار بیماری روانی ناشناخته ای شد، به آن دوست گفتم فکر نمی کنی سرچشمه اش عدم عدالت در اظهار محبّت بوده باشد، او که این سخن را باور نمی کرد، به یک طبیب روانی ماهر مراجعه کرد، طبیب به او گفت فرزند شما بیماری خاصّی ندارد سرچشمه ی بیماریش همین است که گرفتار کمبود محبّت شده و شخصیّتش ضربه دید. در حالی که برادر کوچکتر اینهمه محبّت دیده است.&lt;span style="color: #000000; font-family: Tahoma;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://namaki71.persianblog.ir/post/26</link>
      <author>نمکی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=205738&amp;postID=3491670</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205738.post-3491670</guid>
      <pubDate>Sun, 06 Sep 2009 10:55:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان لطایف</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خانمی وارد دارالوکاله ای شده از آقای وکیل دادگستری پرسید آقای وکیل: جریمه یک بچه ای که با سنگ، شیشه ی پنجاه ریالی را شکسته چقدر است؟ وکیل لحظه ای فکر کرد و گفت پنجاه ریال از پدرش مطالبه نمایید. خانم گفت بسیار خوب؛ پس خواهش می کنم پنجاه ریال مرحمت کنید زیرا این هنر را پسر شما کرده است! وکیل بلافاصله گفت خانم! ببخشید، شما باید پنجاه ریال لطف کنید، زیرا حق مشاوره ی قضایی من در هر نوبت، صد ریال است.&lt;span style="color: #000000; font-family: Tahoma;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://namaki71.persianblog.ir/post/25</link>
      <author>نمکی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=205738&amp;postID=3487103</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205738.post-3487103</guid>
      <pubDate>Sat, 05 Sep 2009 10:48:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان معنوی</title>
      <description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000; font-family: Tahoma;"&gt;مرحوم حجة الاسلام والمسلمین میرنعیم حسینی که از پرورش یافتگان معظم له بود، می گوید: روزی مرحوم آقاجان برای من فرمود یک وقتی منزل کسی رفته بودم، برایم چایی آوردند و دیدم که چایی داد می زند و می گوید مرا نخور من حرامم.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000; font-family: Tahoma;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://namaki71.persianblog.ir/post/24</link>
      <author>نمکی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=205738&amp;postID=3485970</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205738.post-3485970</guid>
      <pubDate>Sat, 05 Sep 2009 06:56:44 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
