اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
وبگاه مرجع حكايت هاي جذاب و آموزنده
 

وبگاه مرجع حكايت هاي جذاب و آموزنده

اگه موضوعي كم بود بگو تا اضاف كنم

داستان اخلاقی
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱  

ژان با پدربزرگش در میدانی در پاریس قدم می زد. به کفاشی رسیدند که گرفتار مشتری سخت گیری شده بود. کفش مشتری اشکالی داشت. کفاش آرام به اعتراض او گوش داد، عذرخواهی کرد و قول داد نقص را برطرف کند. سپس برای نوشیدن یک قهوه به کافه ای رفتند. در میز کنارشان، پیش خدمت از مردی – که ظاهر متشخص و مهمی داشت- خواهش کرد کمی صندلی اش را جابه جا کند تا فضا باز شود. مرد متشخص موج اعتراضی بر سر پیش خدمت فرو بارید و حاضر نشد جابه جا شود. پدربزرگ گفت: هرگز چیزی را که دیدم، فراموش نمی کنم. آن کفاش یک اعتراض را پذیرفت، اما این مرد حاضر نشد از جایش تکان بخورد. آدم های مفیدی که کارهای مفید انجام می دهند، آزرده نمی شوند اگر مثل بی مصرف ها با آن ها برخورد شود. اما بی مصرف ها همیشه خود را مهم می دانند و تمام بی قابلیتی شان را پشتِ ظاهری مقتدر پنهان می کنند.  




کلمات کلیدی: اعتراض ،صبر
 
داستان اخلاقی
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱  

یکی از دوستان ما می گفت: در اصفهان سوار اتوبوس بودم ناگهان صدای حیا کنید حیا کنید بگوشم رسید، وقتی که برگشتم به بینم چه خبر شده دیدم دخترکی زنی را مخاطب قرار داده با او دعوا می کند و می گوید پدران ما چرا شهید شدند. چرا در جبهه ی حق علیه باطل سینه ی خود را هدف گلوله های دشمن قرار دادند، شما هنوز آن خلق و خوی طاغوتی را از دست نمی دهید، موی سر بیرون، صورت آرایش شده جوراب نازک بدن بپا کرده آخر شما از خدا حیا نمی کنید. زن بی حجاب همین که می خواست بنشیند دخترک با کمال شهامت گفت یا باید خودت را همینجا بسازی و تمام موی سرت را زیر روسری ببری و یا پیاده شوید، زن گفت: نه پیاده می شوم و نه موی سر زیر روسری می برم، دختر خانم دست او را گرفت و از ماشین پیاده کرد و گفت تا زمانیکه ما خانواده ی شهدا زنده ایم هرگز نمی گذاریم تهاجم فرهنگی اینگونه توسعه پیدا کند.


 
دوده و گچ
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱  

آقای قرائتی: به یکی از مساجد شهرستان بابل رفتیم تا نماز بخوانیم. برخی گفتند: هر چه در مورد امر به معروف و نهی از منکر می گوییم، تأثیری ندارد. به آن ها گفتم: کد دارد و باید از راهش وارد شد. دوده و گچ هر دو منکرند. اگر در یک دست، دوده و در دست دیگر گچ بنشیند، برخورد صحیح با آن به این شکل است که با گرده ی گچ باید به طور انقلابی برخورد کرد، ولی دوده را باید با باد ملایم دور ساخت؛ امّا اگر کسی بخواهد با دوده برخورد انقلابی کند، هم دستش سیاه می شود و هم دوده به لباس یا پوست بدنش می چسبد و سیاه می شود یعنی باید با برخی به طور خشن برخورد کرد و با عدّه ای دیگر باید ظریف بود. همه جا نمی توان صحبت از امر به معروف و نهی از منکر کرد؛ در هر جا باید به تناسب شرایط آن سخن گفت.


 
غیبت
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۸  

و قال أنس: أمر النبیُّ صَلّی اللهُ علیه و آله و سلّم الناس بصوم یوم و قال: لا یفطرنَّ أحدٌ حتّی آذن له، فصام الناس حتّی إذا أمسوا جعل الرَّجل یجیء فیقول: یا رسول الله ظِللتُ صائماً فأذِّن لی لاُفطر فیأذن له، ثمَّ الرَّجل و الرّجل حتّی جاء رجل فقال: یا رسول الله فتاتان من أهلی ظلّتا صائمتین و إنّهما تستحییان أن تأتیاک فأذّن لهما فلتفطراً فأعرض عنه، ثمَّ عاوده فأعرض عنه ثمَّ عاوده فقال: إنّهما لم تصوما و کیف صام من ظلَّ هذا الیوم یأکل لحوم الناس إذهب فمرهما إن کانتا صائمتین أن تستقیئا، فرجع إلیهما فأخبرهما فاستقاءتا فقاءت کلُّ واحدة منهما علقة من دم فرجع إلی النبیّ صَلّی اللهُ عَلَیه و آله و سلّم فأخبره فقال: و الّذی نفس محمّد بیده لو بقیتا فی بطونهما لأکلتهما النار»
اَنَس گوید: پیامبر (ص) مردم را به روزه یک روز امر کرد و فرمود:« هیچ کس افطار نکند تا به او اجازه دهم. مردم روزه گرفتند تا شب شد شخصی می آمد و می گفت: ای رسول خدا روزه دارم اجازه بده افطار کنم و پیامبر به او اجازه می داد و همچنان می آمدند و اجازه می گرفتند تا مردی آمد و عرض کرد: از خانواده ام دو دختر جوان روزه دارند و شرم دارند که خدمت شما بیایند به آنها اجازه بده افطار کنند. پیامبر از او روی گرداند. دوباره تکرار کرد و پیامبر روی گرداند سوّمین بار تکرار کرد. پیامبر ص فرمود: آنها روزه ندارند و چگونه روزه دار است کسی که امروز گوشت های مردم را خورده است؟ برو و به آن دو دستور بده اگر روزه اند قی کنند. مرد برگشت و به آنها خبر داد و از آنها خواست قی کنند. پس هر کدام لخته ی خونی قی کرد. مرد به محضر پیامبر ص برگشت و جریان را به او خبر داد. پیامبر ص فرمود: سوگند به خدایی که جان محمّد (ص) در دست قدرت اوست اگر لخته های خون در شکم آنها باقی می ماند آتش ( دوزخ) آنها را می خورد.»


کلمات کلیدی: حضرت محمد (ص) ،غیبت
 
علیها سلام
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧  

پیامبر اسلام ( صلی الله علیه وآله) روزی از دخترش پرسید: فاطمه (علیها السّلام)! چه درخواستی و حاجتی داری. هم اکنون فرشته ی وحی در کنار من است و از طرف خدا پیام آورده است تا هرچه بخواهی تحقق پذیرد. فاطمه (علیها السلام) پاسخ دادند: 
حدیث 56
قالت: شَغَلِنی عَنْ مَسْئَلَتِهِ لَذَّةُ خِدْمَتِهِ، لاحاجَةَ لِی غَیْرُ النَّظَرِ اِلی وَجْهِهِ الْکَرِیْمِ. 
( لذّتی که از خدمت حضرت حق می برم مرا از هر خواهشی باز داشته است: حاجتی جز این ندارم که پیوسته ناظر جمال زیبا و والای خداوند باشم)


 
داستان لطایف
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦  

شخصی برای معالجه نزد طبیبی رفت. پس از معالجه گفت: آقای دکتر! من کارگرم و بر اثر بیکاری پول ندارم که به تو بدهم. دکتر گفت: مانعی ندارد، افراد زیادی مانند شما به ما رجوع کرده اند و ما در عوض پول از حرفه و شغل آنها استفاده کرده ایم؛ مثلاً اگر کسی آهنگر بوده در مقابل حق ویزیت، در و پنجره برای ما ساخته و یا نجّار بوده کارهای نجّاری برای ما انجام داده؛ بفرمائید شغل شما چیست که من استفاده کنم؟ آن شخص گفت: پدر من گورکن است و خودم مرده شوی، هر وقت مُردی تو را مجّانی شسته و دفن می کنیم!


کلمات کلیدی: مرده شور ،لطیفه ،گورکن ،طنز
 
داستان معنوی
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦  

هواپرستی به شرمساری مبدّل شد: محمدبن عبد العزیز گفت: من و رشید ( ابن الزبیر) در یک منزل می نشستیم و هیچگاه اتّفاق نیافتاد که رشید از من جدا شود مگر یک روز موقعی به خانه آمد که بیشتر از روز گذشته بود پرسیدم چه شد اینقدر تأخیر کردی؟ تبسّمی کرد و گفت مپرس چه اتّفاق افتاده من اصرار کردم باید بگویی. گفت: امروز از فلان محل می گذشتم ناگاه زنی دیدم جوان و زیبا که به من نگاه می کرد به طوری که گوئی عاشق و دلباخته من است با خود خیال کردم مورد علاقه اش واقع شدم و ظاهر زشتم را فراموش کرده بودم ( ابن الزیبر مردی زشت صورت و بدقیافه بود که انسان از دیدنش تنفّر داشت) با گوشه چشم مرا اشاره کرده من هم او را تعقیب نمودم تا گذشت از چند کوچه و بازار و داخل خانه اش شد، مرا امر به دخول نمود وارد شدم ناگاه نقاب از صورت برداشت رخسارش مانند آفتاب درخشید دو دست بر هم کوبید و بانگ زد دختر بیا. دختری آمد زیبا و کوچک رو به او کرده گفت اگر دو مرتبه در رختخواب ادرار کنی این آقای قاضی ترا می خورد سپس رو به من نموده گفت از شما متشکرم، باعث زحمت شدم. از خانه بیرون آمدم اندوهناک و شرمنده.


کلمات کلیدی: هواپرستی ،شهوت ،شرمندگی
 
داستان اخلاقی
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥  

فرزند کوچک یکی از دوستان بیمار بود و طبعاً نیاز به محبّت بیشتر داشت، پدر برادر بزرگتر را به صورت خدمتکاری برای او درآورده بود چیزی نگذشت که پسر بزرگ گرفتار بیماری روانی ناشناخته ای شد، به آن دوست گفتم فکر نمی کنی سرچشمه اش عدم عدالت در اظهار محبّت بوده باشد، او که این سخن را باور نمی کرد، به یک طبیب روانی ماهر مراجعه کرد، طبیب به او گفت فرزند شما بیماری خاصّی ندارد سرچشمه ی بیماریش همین است که گرفتار کمبود محبّت شده و شخصیّتش ضربه دید. در حالی که برادر کوچکتر اینهمه محبّت دیده است.      


کلمات کلیدی: روانشناسی
 
داستان لطایف
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤  

خانمی وارد دارالوکاله ای شده از آقای وکیل دادگستری پرسید آقای وکیل: جریمه یک بچه ای که با سنگ، شیشه ی پنجاه ریالی را شکسته چقدر است؟ وکیل لحظه ای فکر کرد و گفت پنجاه ریال از پدرش مطالبه نمایید. خانم گفت بسیار خوب؛ پس خواهش می کنم پنجاه ریال مرحمت کنید زیرا این هنر را پسر شما کرده است! وکیل بلافاصله گفت خانم! ببخشید، شما باید پنجاه ریال لطف کنید، زیرا حق مشاوره ی قضایی من در هر نوبت، صد ریال است.        


کلمات کلیدی: وکیل ،لطیفه ،طنز
 
داستان معنوی
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤  
مرحوم حجة الاسلام والمسلمین میرنعیم حسینی که از پرورش یافتگان معظم له بود، می گوید: روزی مرحوم آقاجان برای من فرمود یک وقتی منزل کسی رفته بودم، برایم چایی آوردند و دیدم که چایی داد می زند و می گوید مرا نخور من حرامم.        

کلمات کلیدی: حرام
 
تجارت
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤  
رفتاری از یک معمار دیدم که مرید او شدم. ایشان را برای قیمت گذاری خانه ی شهیدی بردند، شخصی به او گفتا: اینها خانواده شهید هستند کمی چرب تر قیمت کن. گفت: شما می خواهی بچه های شهید لقمه ی حرام بخورند؟ من هرگز اینکار را نمی کنم.

کلمات کلیدی: خانواده شهید ،لقمه حرام
 
شراب
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳  
پیامبر ما صلّی الله علیه و آله فرمود: یکی از پادشاهان بنی اسرائیل، مردی را ناگزیر کرد که به انتخاب و اختیار خویش باید یکی از این اعمال: شرابخواری قتل، زنا، یا خوردن گوشت خوک را انجام دهد وگرنه او را خواهد کشت. آن مرد، شرابخواری را برگزید و چون مست شد، همه ی کارهای دیگر را نیز انجام داد.

کلمات کلیدی: حضرت محمد (ص) ،زنا ،شراب ،قتل
 
داستان معنوی
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳  
و روی فی الاسرائیلیّات أنَّ أخوین عابدین فی جبل نزل أحدهما لیشتری من المصر لحماً بدرهم فرأی بغیّة عند اللّحام فرمقها و عشقها و واقعها، ثمَّ أقام عندها ثلاثاً و استحیی أن یرجع إلی أخیه من جنایته، قال: فافتقده أخوه واهتمَّ بشأنه فنزل إلی المدینة فلم یزل یسأل عنه حتّی دلَّ علیه فدخل إلیه و هو جالس معها فاعتنقه و جعل یقبّله و یلتزمه و أنکر الآخر أنّه یعرفه لفرط استحیائه منه فقال: قم یا أخی فقد علمت شأنک و قصّتک و ما کنت قطُّ أحبُّ إلیَّ و لا أعزُّ عندی من ساعتک هذه فلمّا رأی أنَّ ذلک لم یسقطه عن عینه قام فانصرف معه.
دو نفر عابد در کوهی زندگی می کردند. روزی یکی از آن ها برای خریدن مقداری گوشت از کوه پائین آمد و به شهر وارد شد و نزد قصاب رفت و در آنجا زن بدکاره ای را مشاهده نمود و به او علاقه مند شد و با او زنا کرد و سه روز با آن زن بود. و چون خود را گنهکار می دید خجالت می کشید که نزد دوستش بازگردد امّا عابد اول وقتی از آمدن او مأیوس شد به دنبال او به شهر آمد و پیوسته سراغ او را از مردم می گرفت تا این که او را یافت، نزد او رفت و دید که دوستش با آن زن بدکاره در منزل نشسته است. فوراً دوید و او را در آغوش گرفت و او را بوسید. آن شخص از شدّت خجالت گفت: من شما را نمی شناسم! عابد گفت: برخیز برادر جان، من از ماجرای تو اطّلاع حاصل کردم، ولی هیچ وقت تا این اندازه به تو علاقه مند نبوده ام، و امروز عزیزترین افراد نزد من هستی، برخیز تا برویم! آن شخص وقتی دید هنوز از نظر دوستش نیفتاده برخاست و با او رفت ( و توبه کرد و این بهترین راه هدایت منحرفان است و شرط دوستی و صمیمیّت نیز همین است).

کلمات کلیدی: زن ،عابد ،شهوت ،زنا
 
داستان معنوی
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳  
و روی فی الاسرائیلیّات أنَّ رجلاً تزوَّج امرأة من بلدة اُخری و أرسل عبده یحملها إلیه فراودته نفسه و طالبته بها فجاهدها و استعصم قال: فنبّأه الله ببرکة تقواه فکان نبیّاً فی بنی اسرائیل.
در اسرائیلیّات آمده است: مردی زنی را از شهر دیگر به همسری گرفت و غلام خود را فرستاد تا او را بیاورد. آن زن بدان غلام مایل شد و او را به خود فراخواند. آن غلام در برابر او مجاهده و از اجابت خواست او امتناع کرد. حق تعالی به برکت تقوایش او را مقام پیامبری داد، و یکی از پیامبران بنی اسرائیل شد.

کلمات کلیدی: زن ،غلام ،پیامبر ،تقوا
 
داستان عرفانی
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳  
زن بدکاره ای به قصد آلوده کردن جوانان بنی اسرائیل به آن ها نزدیک شد جوانان که زیبائی خیره کننده او را دیدند گفتند اگر فلان عابد او را ببیند تسلیم می شود زن گفت قسم بخدا تا او را گرفتار بند شهوت نکنم به خانه نمی روم، هنگام شب به خانه عابد رفت در زد عابد راهش نداد زن گفت گروهی مردان هرزه دنبال من هستند کارم به رسوایی می کشد عابد در را باز کرد و زن وارد شد و لباس را کند جمال زن عابد را مسحور کرد و دست به بدن او دراز کرد، ولی ناگاه دست خود را کشید و در برابر آتشی که زیر دیگ بود قرار داد. زن گفت چه می کنی؟ گفت دستی که برخلاف خدا به اجرای عملی برخیزد، سزاوار آتش است. زن بیرون دوید و فریاد زد عابد را دریابید!! مردم به سراغ آن بنده خائف رفتند، دیدند از ترس عذاب الهی دست خود را به آتش سوزانده است!

کلمات کلیدی: زن ،شهوت ،زنا
 
عشق مجنون
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳  
عارف بالله میرزا اسماعیل دولابی:
مجنون برای دیدن لیلی در مسیری که محلّ عبور او بود چند روز به انتظار نشست تا اینکه در نیمه های یک شب از شدّت خستگی همانطور که بر سر راه نشسته بود خوابش برد. همان وقت لیلی از آنجا عبور کرد و وقتی دید مجنون به خواب رفته است چند گردو جلوی او گذاشت و رفت. وقتی مجنون بیدار شد و گردوها را دید فهمید لیلی آمده و رد شده است و با این گردوها با او حرف زده و گفته است تو عاشق نیستی و باید بروی گردوبازی کنی، عاشق که خواب به چشمش راه ندارد.

کلمات کلیدی: عشق
 
احتیاط امر
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  

داستان: یکی از نزدیکان مقام معظّم رهبری تعریف میکرد: « در زمان ریاست جمهوری ایشان، یک روز از من خواستند، سماوری برایشان تهیه کنم. من به بازار رفتم و با زحمت زیاد، یک سماور برقی با قیمت تعاونی خریدم. فردای آن روز، ایشان فرمودند: سماور را پس بدهید. من گفتم: حاج آقا ما خیلی تلاش کردیم تا سماور برقی با قیمت تعاونی پیدا کنیم. امّا رهبر عزیز فرمودند: « برای ما سماور نفتی تهیه کنید. زیرا کشور ما در حال جنگ است و درست نیست که با این وضع، ما از سماور برقی استفاده کنیم.»


کلمات کلیدی: امام خامنه ای (مدظله)
 
نماز شب
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  
یکی از نزدیکان امام می گوید:« پنجاه سال است که نماز شب امام خمینی ترک نشده. امام در بیماری، در صحّت، در زندان، در خلاصی، در تبعید، حتّی بر روی تخت بیمارستان قلب هم نماز شب می خوانند. امام در قم بیمار شدند به دستور اطبّا می بایست به تهران منتقل شوند، هوا بسیار سرد بود و برف می بارید و یخبندان عجیبی در جادّه ها وجود داشت، امام چندین ساعت در آمبولانس بودند، و پس از انتقال به بیمارستان قلب باز نماز شب خواندند. شبی که از پاریس به سوی تهران می آمدند تمام افراد در هواپیما خوابیده بودند(؟) و تنها امام در طبقه ی بالای هواپیما نماز شب می خواندند. و شما اگر امام را از نزدیک دیده باشید آثار اشک بر گونه های مبارک امام، حکایت از شب زنده داری و گریه های نیمه شب وی دارد. بعضی از پاسداران در قم نقل می کردند که گاهی اوقات که امام برای تهجّد بیدار می شدند، آنها را مورد نوازش و تفقّد قرار می دادند.»
( شیخ عبدالعلی قرهی)

کلمات کلیدی: امام خمینی (ره)
 
تعجیل در ظهور آقا امام زمان (عج) صلوات
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  
مرحوم آیت الله حاج سید میرزا محمدتقی اصفهانی می نویسد: یکی از  دوستان صالحم برایم نقل کرد که: مولایمان حضرت حجت علیه السلام را در خواب دیدار کرده بود، و حضرتش سخنی فرموده بودند که مضمونش این است: «همانا من برای فرد شیعه ای که مصیبت جدّ شهیدم را یاد کند، و سپس برای تعجیل فرج و تأیید ( امر من) دعا کند، من ( هم) برای او دعا خواهم کرد.          

کلمات کلیدی: امام زمان (ع)
 
ادب
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  
جناده بن ابن امیه می گوید: بر امام حسن(ع) وارد شدم فقلت له: یا ابن رسول الله عِظنی، پسر پیغمبر موعظه ام کن فرمود: یا جناده! استعدَّ لسفرک آماده سفر آخرتت باش و حصِّل زادک قبل حلول اجلک: توشه آخرت را قبل از آن که عمر سرآید در دنیا حاصل کن، یا جُناده، انت تطلب الدنیا و الموت بطلبک ای جناده تو دنبال دنیا هستی تا آن را به دست آوری و مرگ به دنبال تو است، و لاتحمل همَّ یومک الذی لم یات علی یومک الذی انت فیه: اندوه روزی که نیامده است را در روزی که هستی بار نکن واعلَمْ انّک لاتکسب من المال شیئاً فوق قوتک الاّ کنت فیه خازناً لَغَیرک: اگر بیش از آن چه که قوت تو است از دنیا به دست آوری خزینه دار دیگری هستی، در حلال دنیا حساب و در حرام آن عقاب است و مرتکب شبهات او مورد عتاب است، بیرون رو از مذلت معصیت به سوی عزّت طاعت جناده می گوید: ناگهان دیدم صحبت امام حسن قطع شد، رنگ از چهره اش پرید دیدم تشتی در مقابل حضرت هست و حالش دگرگون شد و لخته های خون از دهان مبارکش در تشت می ریزد گفتم: چرا خودتان را معالجه نمی کنید فرمود: ای جناده مرگ را به چیز می شود معالجه کرد. می گوید در همین اثناء دیدم حسین علیه السلام وارد شد و همراه حسین علیه السلام عثرة بن ابی الاسود هست، می گوید تا چشمش به برادرش افتاد، آمد در کنار او نشست، برادر را در بغل گرفت او را بوسید، با هم سخن می گفتند اما آهسته و رازهائی امام حسن با امام حسین می فرمود می گوید یک وقت دیدم صدای عسرة بن ابی الاسود بلند شد: انّا لله انّ الْحَسَن قَدْ نعیت الیه نفسه        

کلمات کلیدی: امام حسن عسکری (ع)
 
زیادی غذا در صحرا و خانه
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  
محمد بن ولید میگوید: نزد امام هادی علیه السلام غذا می خوردم. بعد از غذا غلام من آمد تا سفره و باقیمانده غذا را بردارد. امام فرمود: اگر در بیابان غذا خوردی آنچه اضافه میآید حتی اگر ران گوسفندی باشد، آنرا رها کن و اگر در خانه غذا خوردی هرچه اضافه آمد آن را بخور.

کلمات کلیدی: امام علی نقی (ع)
 
علم امام
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  
عمران بن محمّد اشعری میگوید: به محضر امام جواد علیه السلام شرفیاب شدم پس از انجام کارهایم به امام عرض کردم که خانمی به نام ام الحسن به شما سلام رساند و خواهش کرد یکی از لباس هایتان را برای آنکه کفن خود کند به او عنایت نمایید. امام علیه السلام  فرمود: او از این کار بی نیاز شد. من بازگشتم و نفهمیدم منظور امام از این سخن چه بوده تا آنکه خبر رسید ام الحسن سیزده یا چهارده روز پیش از آن هنگام که من خدمت امام بودم فوت کرده است.

کلمات کلیدی: امام محمد تقی (ع)
 
شفای یک جوان مسیحی در بارگاه امام رضا (علیه السلام)
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  
 آندره مسلمان نبود اما پس از قطع امید از همه جا به درگاه امام رضا علیه السلام آمده بود. بارها از خود پرسیده بود: آیا امام رضا علیه السلام با آنهمه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظری هم به یک مسیحی خواهد داشت؟ و بعد خود را نوید داده بود که بی شک حاجتش روا خواهد شد و با این امید به التجا نشسته بود. پدر چه شوق و شعفی داشت. مادر در پوست خود نمی گنجید. پس از سالها دوری و فراق قرار بود به ایران برگردند و خویشانی که شاید هیچکدامشان را نمی شناختند ببینند. آندره و خواهرش النا هم خوشحال بودند، آنها هنوز ایران را ندیده بودند و شوق دیدار این سرزمین را داشتند. عشق دیدار از ایران لحظه های انتظار را کشت و آنها راهی شدند. از مرز ایران که گذشتند دیگر سر از پا نمی شناختند. پدر با شوق، جای جایِ سرزمین ایران را به فرزندانش نشان می داد و با چه ذوقی از خاطرات دورش تعریف می کرد. آنقدر غرق در شعف و شادمانی بود که اصلاً متوجه تریلی سنگینی که با سرعت از روبرو می آمد نشد و تا به خود آمد صدای فریاد جگرخراش زن و فرزندانش با صدای مهیب برخورد تریلی و اتومبیل او در هم آمیخت. پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بیمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودی، النا طاقت نیاورد و عازم ازبکستان شد، اما آندره با همه اصرار خواهرش، با او نرفت و تصمیم گرفت در ایران بماند. اما این تصمیم برای او که در اثر شدت تصادف قدرت تکلمش را از دست داده بود سخت دشوار به نظر می رسید. او که سرنوشت آندره را رقم زده بود، پای او را به منزل زن و مرد جوانی کشاند که پس از سالها ازدواج، هنوز صاحب فرزندی نشده بودند. پدر و مادر جدید آندره برای بهبودی او، از هیچ تلاشی فروگذار نکردند اما تو گویی سرنوشت او این چنین رقم خورده بود که لال بماند. روزی پدر به سراغش آمد درست است که همة دکترها جوابت کرده اند اما ما مسلمانها یک دکتر دیگر هم داریم که هروقت از همه جا ناامید می شویم به سراغش می رویم. اگر مایلی تو را هم پیش او ببریم تا از او شفای خود را بگیری. این اولین باری بود که آندره چنین مکانی را می دید؟ هیچ شباهتی به کلیسایی که او هر یکشنبه همراه با پدر و مادر و خواهرش می رفت نداشت. حرم پر از جمعیت بود. همه دستها به دعا بلند و چشمها گریان می نمود. پدر آندره را تا کنار پنجره فولادی همراهی کرد. بعد ریسمانی به گردن او آویخت و آن سر طناب را بر شبکه ضریح پنجره فولاد بست. آندره متحیر به پدر و حرکات و اعمال او می نگریست و خود نمی دانست این دیگر چه نوع دکتری است؟ پدر که رفت آندره خسته از راه طولانی، بر زمین نشست و سر را به دیوار تکیه داده و به خواب رفت. نوری سریع به سمتش آمد. سعی کرد نور را بگیرد؛ نتوانست. نور ناپدید شد. دوباره نوری آبی مشاهده کرد که به سویش می آید از میان نور صدایی شنید، صدایی که او را نام می خواند:  آندره آندره... بی تاب از خواب بیدار شد. آندره دلش می خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببیند و آن صدای ملکوتی را بشنود. همان نور بود که دوباره پیدا می شد نوری بود به همه رنگها، نور به سمت او می آمد و باز دور می شد هر بار دستش را دراز می کرد تا نور را بگیرد اما نور از او می گریخت. ناگهان شنید که از میان نور همان صدایی برخاست آندره آندره خواست فریاد بزند نتوانست، نور ناپدید شد. آندره دوباره از خواب بیدار شد. پیرمرد خادم، سر او را به پایین گرفته بود و با تحیر به صلیب گردنش نگاه می کرد. در همین حال از او با تعجب پرسید که: تو تو مسیحی هستی؟ آندره با سر جواب مثبت داد. پیرمرد صلیب را از گردن او گشود. با دستمالی عرق از سرو رویش پاک کرد. بعد او را روی زانویش گذاشت و گفت: حالا بخواب. دیگر خواب پریشان نخواهی دید. آندره پلکهایش را روی هم گذاشت. خواب، خیلی زود به سراغش آمد. باز نوری دیگر. این بار سبز سبز. به خوبی توانست تشخیص بدهد نور به سمتش آمد و از میانه آن صدایی برخاست که: نامت چیست؟ تکانی خورد، متحیر بود. شنیده بود که نور او را به نام صدا نمود. پس دلیل این سؤال چه بود؟ شگفت زده و از پاسخ وامانده بود که صدایی دیگر از نور برخاست و گفت: نامت را بگو. آندره اشاره به زبانش کرد که قادر به تکلم نیست. از میان نور، دستی بیرون آمد با قبایی سبز و روشن دستی بر زبان آندره کشید و گفت: حالا بگو نامت چیست؟ آندره آرام آرام زبان گشود و گفت: آندر آندر آندر اما نتوانست نامش را کامل بگوید. دوباره از میان نور ندایی شنید که: بگو، نامت را بگو، آندره دهان باز کرد، زبانش را در میان دهان چرخاند. با صدای بلند و مؤکد فریاد زد: اسم من رضا است. رضا رضا همچون بلمی بر امواج دستها می رفت. لباسش هزار پاره شده بود. هزار تکه به تبرک، نقارخانه با شادی همنوا شد. چه با معنویت و روحانیت، و چه با عظمت و جاودانه. در این حادثه، یک جوان مسیحی توسط امام رضا (ع) شفا می گیرد. پس از استفاده از قانون شفای روحی به هیچ وجه مختص به شیعیان و مسلمانان نیست بلکه مانند سایر نعمت ها و رحمت های الهی فراگیر می باشد.        

کلمات کلیدی: امام رضا (ع)
 
داستان عرفانی
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  
امام کاظم ع- بیمار شد، روزی طبیب جهودی را آوردند تا آن حضرت را معالجه کند، حضرت فرمود: کمی صبر کن، من دوستی دارم با او مشورت کنم. آنگاه روی از طبیب برگرداند و به جانب قبله این دو بیت شهر را خواند:
أَنْتَ اَمْرَضْتَنَی وَ أَنْتَ طَبیبـی                                         فَتَفَضَّلْ بِنَظْرَةٍ یا حَبیبی
وًاسْقِنی من شَراب ودّک کأساً                                      ثُمَّ زِدْنی حَلاوَةَ التَقْریب
خدایا! تو مرا بیمار کرده ای و تو نیز طبیب منی، به فضل خویش نظری بر من بیفکن، از شراب دوستی و عشق خود مرا جامی ده و شیرینی مقام قُرب خود را بر من اضافه نما. هنوز حضرت این ابیات را تمام نکرده بود که اثر بهبودی در چهره مبارکش ظاهر شد و همان لحظه بکلّی مرض زائل گشت. طبیب با تحیّری عجیب می نگریست! بعد از مشاهده این پیش آمد گفت:
ای سرور من! اوّل گمان می کردم تو بیماری و من طبیب، ولی اکنون آشکار شد که من بیمارم و شما طبیب. از شما خواهش می کنم مرا معالجه نمایید. حضرت اسلام را بر او عرضه داشت و طبیب مسلمان شد.

کلمات کلیدی: امام کاظم (ع)
 
داستان اخلاقی
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  
و عن بعض أصحابنا قال: کان أبو عبدالله علیه السّلام ربما أطعمنا الفرانی و الاخبصة ثمَّ یطعم الخبز و الزَّیت فقیل له: لو دبّرت أمرک حتّی تعتدل، فقال: إنّما نتدبّر بأمر الله فإذا وسّع علینا وسّعنا و إذا قتّر علینا قتّرنا.(1)
حکایت شده که امام صادق علیه السّلام گاهی برای میهمانان خود فرنی و حلوا و گاهی نان و زیتون می آورد. شخصی به آن حضرت فرمود: اگر با تدبیر عمل کنی ( آینده نگر باشی) همیشه می توانی در یک وضع باشی و یکسان از میهمانان پذیرائی کنی. حضرت پاسخ داد: تدبیر امر ما در دست خداوند است هر زمان که به ما عطا کند ما هم بر خود و میهمانان خود وسعت قرار می دهیم و هر زمان که به ما تنگ گیرد، و کم عطا کند ما هم چنان زندگی می کنیم.

کلمات کلیدی: امام صادق (ع)
 
ازدواج
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  
امام صادق علیه السّلام فرمود: مردی نزد پدرم آمد. پدرم به او گفت: آیا ازدواج کرده ای و همسر داری؟ آن مرد گفت: نه! پدرم به او گفت: من هیچ دوست نمی دارم که تمام دنیا متعلّق به من باشد و یک شب را بدون زن و همسر به صبح برسانم. سپس فرمود: دو رکعت نمازی که شخص ازدواج کرده می خواند از عبادات شب و روز مرد عزب ( بدون زن) ارزشمندتر است. آن گاه هفت درهم به آن مرد داد و فرمود: با این پول همسری بگیر و ازدواج کن و بدان که پیغمبر خدا (ص) فرمودند: همسر اختیار کنید تا روزی شما زیاد شود.        


کلمات کلیدی: امام محمد باقر (ع)
 
سانفاق
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  
امام سجّاد (ع) عازم حجّ بود از مدینه بیرون آمد و به طرف مکّه حرکت کرد خواهرش حضرت سکینه (س) هزار درهم برای برادرش امام سجّاد فرستاد تا در سفر حجّ مصرف کند. وقتی که امام سجّاد (ع) به پشت سرزمین حرّه ( دو کیلومتری مدینه) رسید آن مبلغ را به آن حضرت رساندند. امام سجّاد (ع) آن هزار درهم را پذیرفت. هنگامی که از آنجا گذشت هنوز چندان دور نشده بود که عدّه ای از فقراء را در آنجا دید همه ی آن هزار درهم را بین آن ها تقسیم نمود و برای خود چیزی از آن نگه نداشت.

کلمات کلیدی: امام سجاد (ع)
 
لعنت خدا بر آن ...
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  

راننده ای می گفت در مسافرت بودم بین راه ماشین احتیاج به آب پیدا کرد، ترمز کردم و کنار جاده ایستادم و سطل آبی را به دست گرفتم و هر ماشینی عبور می کرد آنرا بالا می گرفتم شاید کمک کنند اما ساعتی گذشت و ماشینی نیاستاد. دیگر خسته شده بودم و نمی دانستم در این هوای گرم چه کنم. ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد. کودکی شیرخوار در ماشین در بغل مادرش بود گرفتم و روی دست قرار دادم و در دستی دیگر سطل آب را. بلافاصله اولین ماشین نگه داشت و آب در اختیار ما گذاشت. لعنت خدا برآن قومی که چون حسین علیه السلام را دیدند که علی اصغر علیه السلام بر دست دارد بجای ذرّه ای آب او را در دست پدر هدف تیر سه شعبه قرار دادند.


کلمات کلیدی: امام حسین (ع)
 
متکبران
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  
روزی امام بر جمعی از فقیران گذشت که بر زمین نشسته و ذرات گوشت و استخوان هایی را که در دست داشتند پاک کرده، می خوردند. هنگامی که امام را دیدند از او خواستند که با آنان هم غذا شود. امام بدون درنگ نشست و مشغول به خوردن شد و فرمود: خداوند متکبّران را دوست نمی دارد. سپس از آنان خواست که با او به خانه اش روند، و به آنان غذا و لباس بخشید.

کلمات کلیدی: امام حسن (ع)
 
فاطمه روح و قلب پیغمبر
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  
روزی پیامبر اکرم (ص) دست فاطمه (س) را گرفته و فرمودند: هر کس این را می شناسد که هیچ ، ولی هر کس او را نمی شناسد بداند که او فاطمه دختر محمد است، او پاره ی تن من، او قلب و روح من است، هر کس او را اذیت کند مرا اذیت کرده و هر کس مرا اذیت کند خدا را اذیت کرده است.
و عن مجاهد قال: خرج النبیُّ صَلّی اللهُ علیه و آله و سلّم و هو آخذ بید فاطمة فقال:« من عرف هذا فقد عرفها و من لم یعرفها فهی فاطمة بنت محمّد، و هی بضعة منّی، و هی قلبی و روحی الّتی بین جنبَیَّ، فمن آذاها فقد آذانی، و من آذانی فقد آذی الله».

کلمات کلیدی: حضرت فاطمه (س)
 
احترام
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  
حضرت علی (ع) روزی به سرزمین (انبار) یکی از شهرهای عراق رسید جمعی از دهقانان در برابر او طبق سنتی که با او خو گرفته بودند به سجده افتادند علی (ع) نه تنها به کار رضایت نداد، بلکه شدیداً برآشفت و فریاد زد:
این چه کاری است که شما انجام می دهید؟ آنان گفتند: این یک رسمی است که ما، در برابر بزرگانمان داریم؟ علی (ع) فرمود: به خدا قسم؛ این کار نه تنها فایده ای برای بزرگان و زمامداران شما ندارد، بلکه صرفاً مشقّت و زحمتی است که برای خود در دنیا و آخرت متحمّل می شوید.

کلمات کلیدی: امام علی (ع)
 
اسراف
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  
زنی بچّه اش را نزد پیغمبر فرستاد تا بگوید که من می خواهم پیراهنت را یادگاری داشته باشم ( برای شفا و تبرّک) پیغمبر هم یک پیراهن بیشتر نداشت. این پیراهن را به پسر داد تا به مادرش بدهد. وقت اذان شد. پیغمبر در خانه نشسته است. مردم در مسجد منتظرند که پیامبر بیاید. پیغمبر فرمود: پیراهن ندارم. آیه نازل شد که ما نگفتیم که تو به این شکل انفاق کنی! نه دست را به گردنت غُل کن و مثل افرادی که دست  شان در جیب شان نمی رود و کِنِس هستند نباش و نه این که تنها پیراهنت را هم انفاق کنی)

کلمات کلیدی: حضرت محمد (ص)